بزرگ – مهم سود بانکی سود سپرده اخبار اقتصادی و بازرگانی

بزرگ – مهم: سود بانکی سود سپرده اخبار اقتصادی و بازرگانی

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری لیلا، روایتی خانمانه از جهنم مردانه

به گزارش ماهانه تجربه، در این رمان، هیچ چوب جادویی در کار نیست. بد بختی در بندبند آدم های خوب و بد این داستان جاری شده. قرار نیست با هیچ وردی شب تار به سپیدی س

لیلا، روایتی خانمانه از جهنم مردانه

لیلا، روایتی خانمانه از جهنم مردانه

عبارات مهم : زندگی

به گزارش ماهانه تجربه، در این رمان، هیچ چوب جادویی در کار نیست. بد بختی در بندبند آدم های خوب و بد این داستان جاری شده. قرار نیست با هیچ وردی شب تار به سپیدی سحر برسد ولی زمان، بافنده قهاری هست، پود سرمستی را به تار زحمت گره می زند تا وقت فوت فرابرسد.

ترکیه دهه پنجاه میلادی، جایی است که بد بختی و امید، علاقه و خشونت، دست به دست هم داده اند تا آدم ها را وارد مبارزه ای پی گیر و نفس گیر جهت زنده ماند بکند و مهر چون مجال کمی جهت ظهور دارد، موجز و غلیظ شده است تا کار قلب را یکسره کند. این رمان داستان طولانی از دویدنی بی امان و نفس گیر جهت سیرشدن، آدم ماندن، عاشق ماندن.

لیلا، روایتی خانمانه از جهنم مردانه

داستان، از زبان دختری به نام لیلا است که دو خواهر و دو برادر دیگر هم دارد. پدرشان، خالدبیک مردی خشن و بیماری سادیستیک هست. او فرزند ها و همسرش را کتک می زند. از آن ها کار می کشد. پسرانش را از مدرسه بیرون می آورد تا کار کنند. زیباترین دخترش یاسمین را مخفیانه به کارهای خلاف وا می دارد تا بتواند پولی به جیب بزند. در بقیه ساعات روز، دختران همه جهت زن متمول همسایه، در برابر بخشش هایی نخ نما، بیگاری می کنند. گلدوزی ها و قلاب بافی های بی آخر بدون دریافت مزدی.

به گزارش ماهانه تجربه، در این رمان، هیچ چوب جادویی در کار نیست. بد بختی در بندبند آدم های خوب و بد این داستان جاری شده. قرار نیست با هیچ وردی شب تار به سپیدی س

آزار پدر فقط به حملات جسمی محدود نمی شود، او با تحقیر و توهین و ندیده گرفتن ها و سخت گیری های بیش از حدش، همه را زندانی و خفه کرده هست. او پادشاه خونریز کشوری فقیر است که مردم نحیفش، نانی جهت خوردن و لباسی جهت پوشیدن ندارند ولی کتک می خورند و روحشان مچاله می شود و حق دم زدن ندارند. همه افراد خانواده از همان ابتدا می دانند که هیچ معجزه ای در کار نیست. زحمت و بدبختی آینده محتومشان هست. می دانند قرار نیست طعم خوشبختی را بچشند ولی کور که نیستند! چشم هایشان زرق و برق زندگی دیگران را می بیند.

تمامی این زحمت ها در خوابیدن از خرافات جاری در روزمرگی مردم محل و همسایه ها جاری می شود. هرچه فقر بیشتر، خرافات هم پررنگ تر. در ابتدا فکر می کنیم ممکن نیست نویسنده این آوار سنگین بدبختی را بدون روزنه ای کوچک جهت تنفس بر سرمان خراب کند ولی آهسته آهسته به هوا ون ور کم عادت می کنیم و می فهمیم قرار نیست مثل داستان های پریان هر چند صفحه، ذوق زده شویم و پایکوبی کنیم. قرار است با ریو عریان، مفلوک و چرک زندگی رو به رو شویم. یکدست سیاه تا این که لیلا و مادرش، کفه شفقت و تخیل را اوج می آورند

مادر، سایه تمام زحمت های زنان زمین هست. روح لیلا میان بی رحمی، قساوت قلب و خشونت بی آخر پدر از یکسو و علاقه لطیف و عمیق مادر از سویی دیگر در ارتعاش هست. مادر، او را که کوچک ترین فرزندش است خیلی دوست دارد و دردانه من صدا می زند. خالد او را با زشت ترین القاب و مادر را قوزی صدا می زند. زن، به جایش جهت لیلا، قصه ها و افسانه های قشنگ می گوید و خیالش را بارور می کند.

لیلا، روایتی خانمانه از جهنم مردانه

با آنچنان آرامشی موهای لیلا را می بافد و به فرزندانش پیگیری می کند که تضادی چون روز در برابر شب با خالدبیک می سازد. گویی از کالبد آن زن کتک خورده که هر روز درد می کشد بیرون می آید و سبکبال، فرزندانش را تیمار می کند. اهل محل او را دوست دارند و به خاطر رویاهای صادقه ای که می بیند، محترم می دارند. او هم دور از چشم خونریز خالد، بدون گرفتن پشیزی، جهت مردم خواب می بیند و از احوال ارواح رفتگانشان به آن ها خبر و تسکین می دهد.

کفه ترازوی روح واقع گرای لیلا تا ابد به سمت لطف و مهر مادر سنگین می ماند و با نوای سحرآمیز مادر که به دنیای شگفت انگیز درون پناه می برد؛ در حالی که به مرور برایش آشکار می شود از همان ابتدا، آرزوی فوت خالدبیک را داشته.

به گزارش ماهانه تجربه، در این رمان، هیچ چوب جادویی در کار نیست. بد بختی در بندبند آدم های خوب و بد این داستان جاری شده. قرار نیست با هیچ وردی شب تار به سپیدی س

داستان تلخ و سنگین، بی هیچ روزنه امیدی پیش می رود تا این که خالدبیک به خاطر یکی از وحشی گری هایش به زندان می افتد و همه نفس راحتی می کشند. دخترها آرام می شوند و پسرها قد می کشند. ولی هم گرسنه تر می شوند و هم سایه شوم سنگین پدر، مرتب به آن ها یادآور می شود که آرامششان در گرسنگی و فقر، زیاد طول نمی کشد و هیولا برخواهدگشت. جایی جهت نفس کشیدن نیست.

موجی از بعد موجی و رنجی از بعد رنجی دیگر. لیلا در مدرسه با زن معلمی خشن و بی رحم مواجه می شود که آخر هفته ها، شاگردانش را به نظافت منزل اش وامی دارد، حتی معلم مهربانی هم در کار نیست. بدبختی ها، دسته جمعی سر آدم آوار می شود.

لیلا، روایتی خانمانه از جهنم مردانه

خالدبیک بر می گردد. بی رحم تر، نیرومند تر، حیله گرتر و خشمگین تر از گذشته هست. تمام روزنه ها را می بندد و تاریکی مطلق، سهمگین تر از پیش، حکمفرما می شود. انتقام زندان را از تک تک اعضای خانواده می گیرد. دوباره در سیاهی و خفقان فرو می رویم. همه، چون سایه ای در تاریکی نفس می کشند و لیلا نخستین کسی است که رازهای ترسناکی را از زندگی پدر می فهمد و باز خاری در قلب خواننده فرو می رود.

نویسنده به عمد، سیاهی را آنقدر واقعی می سازد تا ما هم مانند لیلا با رفتن به یک اردوی راحت از جا بجهیم با آن که می دانیم بدون هیچ تردیدی به زندان باز خواهیم گشت ولی وقت تنفس در هوای کوه و دشت را از دست نمی دهیم. لیلا چند صفحه ای نفس می کشد. ما هم میان گردباد فلاکت، لحظه ای دلمان خوش می شود. گرچه لیلا حتی در خواب نیز فراموش نمی کند که از کجا آمده و چه بر سرش گذشته و قرار است به کجا برگردد.

برخلاف قرار نویسنده با ما، ناگهان چیزی شبیه معجزه لیلا را از آن منزل سیاه و تاریک نجات می دهد. او علاقه را با همسر خوش صورت اش تجربه کند، ولی ما بدبختی را آشنا ایم، به ریتم رنجور زندگی قهرمان داستان عادت کرده ایم و نگرانیم و نگرانیم، منتظریم آن بدبختی شوم و سیاه از صفحه بعدی بیرون بیاید و زندگی نحیفی را که لرزان، پا گرفته ببلعد.

دلمان می خواهد بگوییم بس است! فاجعه و زحمت و بد بختی بس است ولی از سویی هم دلمان نمی خواهد گول بخوریم و یک شبه همه چیز رو به راه شود. آنقدر بدبختی به شکلی واقعی، روی بدبختی تلنبار شده است که ما را در غلظت سیاهش مدهوش می کند. آنقدر عقده روی عقده، بسته شده است که ما را با بغض بسیار و امیدی اندک چسبیده به کتاب نگه می دارد.

لیلا، مادر می شود و جهان، جهت لحظه ای روشن می شود. ولی باز زمان، در هجوم نگرانی ما، کتاب را ورق می زند. داستان دوباره در سرازیری فلاکت، سرعت می گیرد. خالد سرخورده از شکست در تجارت، تمام خشم و عقده اش را بر سر همسر و فرزندانش خالی می کند. لیلا از این ماشین ترمز بریده، پایین پریده و در جزیره باعشق خودش زندگی می کند و مثل مادرش خواب می بیند.

اما تاریکی به آن جا هم نفوذ می کند، همسر خوش صورت اش زندگی مرموزی دارد. لیلا در کشمکش میان فقر جهت سیر کردن فرزندش و تلاش جهت دانستن رازهای مرد زندگی اش، دست و پا می زند و هنگامی که رازهای تازه ای از واکنش‌ها مرموز همسرش کشف می کند، داستان با شروعی دوباره آخر می پذیرد. لیلا تصمیم گرفته است میزبانش یعنی زندگی را وادار کند تا او و فرزندش را دوست داشته باشد. جنگجویی خجالت زده از پوست بیرون می آید.

واژه های کلیدی: زندگی | داستان | داستان | اخبار فرهنگی و هنری


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs